بنا به درخواست برخی خوانندگان عزیز مکاتب روانشناسی بطور بسیار خلاصه در ادامه خواهد آمد :
مقدمه:
نظریه ها این امکان را برای ما مهیا می سازند تا چارچوبی برای درک، تبیین و پیش بینی پدیده هایی که اطراف ما می گذرند، در اختیار داشته باشیم. آن ها حاصل یافته های نظام مند وعلمی دانشمندانی هستند که حاصل یک عمر تجربیات و آزمایشات خود را برای ما مهیا ساخته اند. بدون نظریه ها، جهان اجزای تکه تکه و جدایی است که انسجامی در ذهن ما نخواهد داشت.
در روانشناسی نظریه ها در طول تاریخ تغییرات زیادی کردند. آن ها ابتدا بسیار وسیع و بالطبع پیچیده بودند. آن ها حوزه های زیادی را می پوشانند. از این نظریه ها به عنوان کلان نظریه ها یاد می شود. نظام روانکاوی فروید و یونگ، مکاتب گشتالت و پیاژه و ... از این دست نظریه ها هستند. اما امروزه نظریه ها بسیار خردتر شده اند. آن ها تخصصی و حیطه معین و محدودی را در برمی گیرند. همچنین امروزه نظریه ها علمی تر هستند. یعنی بر پایه ی استنادهای آماری و پژوهش های منظم به دست آمده اند. انتقادی که به نظریه های اوایل و یا برخی نظریه های اواسط قرن بیستم گرفته می شود، این است که بر اساس استناد های علمی و تکرارپذیر ارائه نشده اند.
نظریه ها بر اساس برخی ویژگی ها مثلا ایجاز، اعتبار، ارزش اکتشافی، کاربرد گسترده و مانند آن با یکدیگر تفاوت دارند.
در این نوشتار مکاتبی که برای ورود به پهنه ی روانشناسی و درک پدیده ها و مفاهیم اساسی آن ضروری است، مطرح شده اند. خوانندگان باید توجه داشته باشند که برای فهم عمیق تر این مکاتب باید به منابع تکمیلی مراجعه و یا از افرادی که تخصص روانشناسی دارند، گفتمان کنند.
● زیگموند فروید ( ۱۹۳۹ ـ ۱۸۵۶ )چک، زندگی نامه
فروید در ششم ماه مه ۱۹۵۶ در شهر فریبرگ، متولد شد (اکنون پریبور، جمهوری چک). در سال ۱۹۹۰ این شهر نام میدان استالین خود را به میدان فروید تغییر داد. پدر فروید تاجر نسبتا ناموفق پشم بود. هنگامی که کاسبی او در موراوی با شکست روبه رو شد، با خانواده ی خود به شهر لایپزیگ آلمان و بعدا که فروید ۴ ساله بود به شهر وین اتریش نقل مکان کرد. فروید حدود ۸۰ سال در وین ماند. هنگامی که فروید به دنیا آمد، پدرش ۴۰ سال و مادرش (همسر سوم پدر او) فقط ۲۰ سال داشت. پدر او فردی جدی و خودکامه بود. فروید فرزند اول مادرش بود، مادرش او را بسیار دوست داشت و از وی حمایت می کرد. فروید از همان سال های نخستین نشان داد که بسیار باهوش است و والدینش به پرورش آن کمک کردند. برای مثال خواهران او اجازه نداشتند پیانو تمرین کنند، مبادا که سر و صدا مزاحم مطالعه ی فروید شود. فروید یک سال زودتر از آن چه معمول بود، وارد دبیرستان شد و اغلب شاگرد اول بود. او که در زبان آلمانی و عبری روان بود، در مدرسه به زبان لاتین، یونانی، فرانسوی و انگلیسی تسلط یافت و خودش زبان های ایتالیایی و اسپانیایی را یاد گرفت. او در ۸ سالگی از خواندن آثار شکسپیر به زبان انگلیسی لذت می برد. فروید رشته ی پزشکی را برگزید و در حالی که در دانشگاه وین مشغول تحصیل برای مدرک پزشکی خود بود، پژوهشی فیزیولوژیکی را درباره ی نخاع شوکی ماهی و بیضه های مارماهی انجام داد و با این کار به این رشته خدمات شایسته ای کرد. فروید در سال ۱۸۸۱ به عنوان عصب شناس بالینی، مطبی دایر کرد و بررسی شخصیت کسانی را که به آشفتگی های هیجانی مبتلا بودند، آغاز نمود.
او چند ماه در پاریس با ژان مارتین شارکو، روان پزشک پیشگام استفاده از هیپنوتیزم کار کرد. فروید در سال ۱۸۹۶، بعد از چند سال کار بالینی متقاعد شده بود که علت اصلی تمام روان رنجوری ها، تعارض های جنسی است. فروید معتقد بود که همین آسیب های جنسی، رفتار روان رنجور را در بزرگسالی به وجود می آورند. در حالی که فروید به اهمیت مسائل جنسی در زندگی هیجانی تاکید کرده است، نگرش او نسبت به مسائل جنسی منفی بود. او درباره ی مخاطرات میل جنسی نوشت. حتی در مورد کسانی که روان رنجور نبودند، ترغیب می کرد از آن چه که وی نیاز حیوانی به امور جنسی نامید، فراتر روند. او ظاهرا در ۴۱ سالگی زندگی جنسی خود را ترک کرد و به یکی از دوستان خود نوشت: برانگیختگی جنسی برای فردی چون من دیگر مفید نیست. درسال ۱۹۳۸ نازی ها وین را اشغال کردند و فروید به لندن مهاجرت کرد. سلامتی فروید به نحو چشمگیری تحلیل رفت، ولی از لحاظ عقلانی هوشیار ماند و تقریبا تا آخرین روز زندگی خود به کار ادامه داد. فروید در اواخر سپتامبر ۱۹۳۹ به دکتر خود گفت: "اکنون زندگی چیزی جز شکنجه نیست و دیگر معنایی ندارد." دکتر به او قول داده بود اجازه نخواهد داد بی جهت درد بکشد. او ظرف ۲۴ ساعت بعد، سه تزریق مورفین تجویز کرد که هر مقدار آن بیشتر از اندازه لازم برای تسکین بود و بدین ترتیب به سال های طولانی رنج و عذاب او خاتمه داد.
● شرح نظریه روانکاوی فروید
برای ورود به پهنه ی گسترده روانشناسی، مطالعه مکتب بزرگ "روان کاوی" یا "روان تحلیل گری" ( Psychoanalisis) اجتناب ناپذیر است. به گفته شولتز «بدون این که از تصمیم فروید آگاه شویم، به سختی می توان تحول حوزه شخصیت را درک و آن را ارزیابی کنیم.» هر چند برخی از صاحب نظران ممکن است نظریه او را فرسوده، جزمی، غیرعلمی و گمراه کننده بدانند. نوع نگاه ویژه ی فروید به پدیده های روانشناختی باعث تحولی شگرف در این پهنه شد که از آن به عنوان یک انقلاب علمی یاد می کنند. نظریه ی روانکاوی فروید نظریه جامع و فراگیری است که تاثیر خود را نه تنها به روانشناسی، بلکه بر بسیاری ازعلوم بشری گذاشته است.
نظریه ی روانشناسی فروید بسیاری از پهنه های روانشناسی را دربرمی گیرد. حیطه های روانشناسی تحولی (رشد)، انگیزش و شخصیت، مهم ترین شاخه های روانشناسی هستند که از نظریه فروید تاثیر پذیرفته اند. ما بنا به اهمیت نظریه او به عنوان یکی از پیشگامان ایجاد روانشناسی نوین، به طور مفصل به شرح آن می پردازیم. هر چند بنا به گفته ی دکتر منصور، در بوته یک موقعیت درمانی مبتنی بر روان تحلیل گری است که می توان مفاهیم این نظریه را خوب درک کرد و خواندن منابع علمی هر اندازه وسیع کفایت نخواهد کرد.
اساس نظریه فروید این است که انسان منبع بالقوه ای از انرژی است. وی با تاثیر از تحول علوم فیزیکی زمانه خود، انسان را همانند ماشین دارای ذخیره معینی از انرژی می داند. انرژی هیچ گاه از بین نمی رود، بلکه ممکن است تغییر یابد. وی این انرژی انسانی را "لیبیدو" یا "انرژی غرایز زندگی" می نامد که در هر مرحله از تحول در جای خاصی از بدن مستقر می شود.
فروید انسان را به کوه یخ تشبیه می کند. همان طوری که سه چهارم حجم کوه یخ در زیر آب است، قسمت اعظم شخصیت ما نیز از آگاهی ها پنهان است. فروید این بخش شخصیت را ناهشیار (Unconsciousness) نامید. آن قسمت از شخصیت که در حیطه آگاهی انسان قرار دارد، هشیار نامیده می شود، بقیه شخصیت نیمه هشیار است که بلافاصله در حیطه آگاهی جای نمی گیرد و با تامل می توان به آن پی برد.
فروید سپس پایگاه روانی را به سه قسمت تقسیم می کند. این بخش ها شامل "من یا خود" ( EGO)، "بن یا نهاد" ( ID) و "فرامن یا فراخود" ( Super EGO) می باشند. "نهاد" قسمت ناهشیار انسان است و مرکز غرایز و کشاننده ها ( Drive) یا سائق ها است. "نهاد" نماینده کلیه حالات غیرارادی، طبیعی، ناخودآگاه و غریزی است. به گفته فروید هر کسی به هنگام تولد، "نهاد" را با خود به دنیا می آورد و در تمام عمر با آن به سر می برد. "نهاد" مایه اصلی زندگی و اساسی شخصیت را پی ریزی می کند. این نیرو از دنیای خارج اطلاعی ندارد و از درد و رنج گریزان است. هیچ حد ومرزی را نمی شناسد و فقط در کمال آزادی و در صورت لزوم با شدت و قدرت در جست وجوی برآوردن خواهش های خود و در پی کسب لذت است. "من" قسمتی از "نهاد" یا "بن" است که در اثر مقتضیات دنیای خارج تغییر شکل یافته است. "من" بخش هشیار شخصیت است. "من" وظیفه هماهنگی میان "بن" و "فرامن" را برعهده دارد. به این ترتیب حفظ صیانت و تعامل شخصیت به عهده "من" می باشد. "من" برای این کار مکانیزم هایی را در اختیار دارد که مکانیزم های دفاعی (مانند سرکوبی، دلیل تراشی و ...) نام دارند. فرایند مکانیزم های دفاعی ناهشیارانه است. یعنی فردی که در برابر شکست شروع به دلیل تراشی می کند، از این امر آگاه نیست. "فرامن" که در جریان اجتماعی شدن کودک و همانندسازی با والدین شکل می گیرد، مرکز فرامین و دستورات اخلاقی است. با یک مثال می توان کارکرد این سه بخش را روشن کرد: فردی در روزه به سر می برد و بعد از ساعت ها عدم مصرف غذا، تکانه هایی از "بن" به "من" او فشار می آورد که گرسنگی و لذت غذا خوردن در آن لحظه را به خاطر فرد می آورد. اما از "فرامن" نیز به "من" دستوراتی می رسد که عبادت، پرهیز و خویشتن داری را یادآور می شود. "من" در این میان وظیفه تعادل بین این دو فرایند را بر عهده دارد. اگر "بن" پیروز شود، فرد روزه را خواهد شکست و نیز ممکن است از این که دستورات "فرامن" را اجرا نکرده، احساس گناه کند. اگر هم "فرامن" غالب باشد، "من" ارضای نیازهای "بن" را به تعویق انداخته و به سوی ارزش های فرامن حرکت می کند.
مکانیزم های دفاعی (Defense Mechanism)
مکانیزم های دفاعی روش هایی هستند که ذهن به وسیله آن ها رویدادهای روانی دردناک را تغییر می دهد، تا به این وسیله تعارض و رنج روانی را به حداقل برساند. اساسی ترین و متداول ترین روش ها برای تغییردادن واقعیت های روانی، سرکوبی است. سرکوبی، دفاعی است که فرد به وسیله آن، افکار ناخواسته یا امیال منع شده را به صورت ناهشیار از ذهن می راند. فرافکنی ( projection) عبارت است از نسبت دادن برداشت ها و معنی ها به دیگران و جایگزین کردن «شما» به جای «من». درمکانیزم دفاعی واکنش وارونه ( reaction formation) فرد بر خلاف تکانه های خود رفتار می کند. مثلا فردی که علیه آزادی های جنسی خطابه می کند، ممکن است خود دارای سائق های جنسی آزاردهنده باشد. در مکانیزم جابه جایی، فرد موضوع واقعی را با موضوعی که بی ضررتر و کمترتهدید کننده است، عوض می کند. مثلا فردی که در محل کار خود دچار خشم و ناکامی می شود، چون نمی تواند در آنجا این تکانه خشم خود را تخلیه کند، هنگام برگشت به خانه این تکانه خشم خود را بر سر همسر و فرزندان بی تقصیر خود تخلیه می کند. در مکانیزم والایش فرد انرژی های روانی را از اهداف جامعه ناپسند به هدف های سازنده هدایت می کند. مثلا فروید با تحلیل زندگی "لئوناردو داوینچی" دریافت که تابلوی ژکوند او برخواسته از عشق دوران ادیپی داوینچی به مادرش است که او با آن نیرو توانست این تابلو را خلق کند. در حالی که سرکوبی واقعیتهای درونی را از میان می برد، انکار واقعیتهای بیرونی ناراحت کننده را برطرف می کند. والدینی که کودک آنها به طور خطرناکی بیمار است، حتی با آنکه تشخیص بیمار بودن کودک آنها وجود دارد، انکار می کنند که اشکالی وجود دارد.
درحالی که در سرکوبی و انکار، مولفه های عاطفی و اطلاعاتی هر دو حذف می شوند؛ در جداسازی فقط مولفه های عاطفی ( که منبع استرس هستند ) سرکوب می شوند، حال آنکه اطلاعات حفظ می شود. افرادی که تحقیر و قساوت زیادی را تحمل کرده اند، مانند کسانی که در طول جنگ جهانی دوم در اردوگاه های مرگ آلمان بودند یا افرادی که مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند، ممکن است از جداسازی استفاده کنند. آن ها ممکن است بتوانند تجربه خود را دقیقا و به طور مبسوط شرح دهند، اما نتوانند احساسات شدید همراه با آن را به یاد بیاورند.
بنا به عقیده فروید سه نوع اضطراب وجود دارد:
▪ اضطراب واقعی: ناشی از تهدیدها و خطرات واقعی از جانب محیط است.
▪ اضطراب عصبی: اضطرابی که از جانب "بن" ( نهاد ) برانگیخته می شود و ترس از افسارگسیختگی تکانه ها و آمال جنسی و یا عدم ارضای آن ها می باشند.
▪ اضطراب اخلاقی: همان ترس از وجدان است. یعنی عدم اجرای فرامین اخلاقی پایگاه "فرامن".
معمولا اشخاصی که دارای پایگاه روانی "فرامن" قوی می باشند، بیشتر دچار این اضطراب می شوند.
پیشتر گفته شد که" لیبیدو" در هر مرحله از زندگی فرد در جای خاصی از بدن متمرکز می شود و نقش خاصی را ایفا می کند. فروید به این ترتیب به ایجاد این نظام تحولی دست زد که به مراحل رشد روانی جنسی معروف است. مفهوم جنسیت در نظر فروید دارای معنا و مفهوم خاص خود بوده و به معنای لذت جنسی بزرگسالی محدود نمی شود.
● مراحل روانی ـ جنسی فروید
الف) مرحله دهانی ( oral stage):
اولین مرحله رشد روانی ـ جنسی یعنی مرحله دهانی از تولد تا حدود دو سالگی ادامه دارد. در طول این دوره منبع اصلی لذت کودکان دهان است. کودک از مکیدن، گاز گرفتن و بلعیدن لذت می برد. البته دهان برای بقا مورد استفاده قرار می گیرد (برای فرو دادن غذا و آب)، اما فروید به ارضای شهوانی ناشی از فعالیت های دهان بیشتر تاکید دارد. کودک در حالت وابستگی به مادر یا مراقبت کننده قرار دارد. او شیء اصلی لیبیدوی کودک می شود. می توان گفت کودک به صورت ابتدایی آن، در حال یادگیری عشق ورزیدن به مادر است. این که مادر چگونه به خواسته های کودک پاسخ دهد، که در این زمان صرفا خواسته های بن ( نهاد ) است، ماهیت دنیای کوچک کودک را تعیین می کند. کودک از مادر یاد می گیرد دنیا را به صورت خوب یا بد، ارضا کننده یا ناکام کننده، امن یا ناامن برداشت کند.
در این مرحله دو شیوه رفتارکردن وجود دارد:
رفتار جذب دهانی (فرو دادن) و رفتار پرخاشگر دهانی یا آزارگر دهانی (گاز گرفتن یا تف کردن (
شیوه ی جذب دهانی ابتدا روی می دهد و تخریب لذت بخش دهان توسط دیگران و غذا را شامل می شود.
لازم است در این جا امکان تثبیت توضیح داده شود. در حال تثبیت شخص مایل نیست یا نمی تواند از یک مرحله به مرحله بعدی پیش برود. زیرا یا تعارض حل نشده است و یا این که نیازها توسط والد آسان گیر آن قدر زیاد ارضا شده اند که کودک نمی خواهد پیش برود. در حالت تثبیت بخشی از لیبیدو در آن مرحله صرف می شود و انرژی کمتری برای مراحل بعد باقی می ماند. بزرگسالان تثبیت شده در مرحله جذب دهانی بیش از حد به فعالیت های دهانی، مانند خوردن، نوشیدن، سیگارکشیدن و بوسیدن می پردازند. اگر آن ها در کودکی بیش از حد ارضا شده باشند، شخصیت دهانی بزرگسالی آن ها برای خوش بینی و وابستگی غیرمعمول آمادگی خواهد داشت. زیرا آن ها در کودکی بیش از حد نازپرورده بودند، برای ارضا کردن نیازهایشان، وابستگی به دیگران را ادامه می دهند. در نتیجه آن ها بیش از اندازه ساده لوح و سطحی هستند یا هر چیزی که به آن ها گفته شود، باورمی کنند.
رفتار پرخاشگر یا آزارگر دهانی، هنگام بیرون زدن دردناک و ناکام کننده دندان ها روی می دهد. کودکان در نتیجه این تجربه، مادر را با نفرت و عشق برداشت می کنند. افراد تثبیت شده در این سطح برای بدبینی شدید، خصومت و پرخاشگری آمادگی دارند. آن ها اهل جروبحث و طعنه زدن هستند، اظهارات گزنده می کنند و با دیگران رفتار ظالمانه ای دارند. آن ها نسبت به دیگران حسادت می کنند و می کوشند از دیگران بهره کشی کنند. مرحله دهانی هنگام از شیرگرفتن پایان می یابد، هر چند که اگر تثبیت روی داده باشد، مقداری لیبیدو باقی می ماند. بعد از این مرحله تمرکز کودک روی هدفی دیگر جابه جا می شود.
ب) مرحله مقعدی (anal stage):
فروید معتقد بود که تجربه آموزش استفاده از توالت در طول مرحله مقعدی تاثیر بسزایی در رشد شخصیت دارد. عمل دفع برای کودک لذت شهوانی تولید می کند، ولی با شروع استفاده از توالت، کودک باید یاد بگیرد این لذت را به تاخیر اندازد. برای اولین بار ارضای تکانه ای غریزی، با تلاش والدین برای تنظیم کردن زمان و مکان عمل دفع، دچار اختلال می شود. وقتی کودک یاد می گیرد که به چیزی کنترل دارد، حس تملک به او برای اولین بار دست می دهد. اگر آموزش استفاده از توالت خوب پیش نرود امکان دارد کودک به دو روش واکنش نشان دهد. روش اول دفع کردن در زمان و مکانی که والدین تایید نمی کنند. در این صورت کودک شخصیت پرخاشگر مقعدی را پرورش می دهد. چنین کودکی در آینده دچار رفتارهای خصومت آمیز و دیگر آزارخواه ( سادیسمی) خواهد بود. روش دوم نگه داشتن مدفوع است. این کار احساس لذت شهوانی به وجود می آورد و روش تازه ای برای جلب محبت و توجه والدین است. این رفتار مبنای رشد شخصیت نگه دارنده مقعدی است. چنین فردی لجوج و خسیس است و احتمالا مقرراتی و وسواسی، تمیز، و بیش از حد دارای فرامن قوی خواهد شد.
ج) مرحله آلتی (Phallic stage):
در حدود چهار تا پنج سالگی، زمانی که تمرکز لذت از مقعد به اندام های تناسلی جا به جا می شود، مجموعه مشکلات تازه ای پدیدار می شود. بار دیگر کودک با مبارزه ای میان تکانه "بن" (نهاد) و درخواست های جامعه که در انتظارات والدین انعکاس یافته است، روبه رو می شود.
▪ عقده ادیپ در پسرها:
تعارض اساسی مرحله آلتی بر میل ناهشیار کودک به والد جنس مخالف متمرکز است. همراه با آن، میل ناهشیار به جایگزین یا نابود کردن والد هم جنس است. از تشخیص این تعارض مفهوم عقیده ادیپ حاصل می شود. عقده ادیپ در پسرها و دخترها به صورت متفاوتی عمل می کند. فروید قسمت مردانه این عقده را کامل تر توضیح داده است. در عقده ادیپ، مادر موضوع عشق پسر بچه می شود؛ او از طریق خیال پردازی و رفتار آشکار، تمایلات جنسی خود را به مادر نشان نمی دهد. با این حال، پسر پدر را مانعی بر سر راه خود می بیند و او را به صورت رقیب و تهدید می انگارد. در نتیجه حسادت می ورزد و نسبت به پدر خصومت می ورزد (خوانندگان توجه داشته باشند که تمام فرایندهای بالا به صورت ناهشیار است و تعجب نکنید که نمی توانید آن را در زندگی خصوصی خود جست وجو کنید). همراه با این میل پسر، این ترس با او است که مبادا پدر تلافی کرده و به او آسیب برساند. پسر ترس از پدر را در قالب تناسلی تعبیر می کند و می ترسد که پدر اندام مزاحم وی (آلت تناسلی پسر) را که منبع لذت و تمایلات جنسی اوست، قطع کند. به این ترتیب اضطراب اختگی به گونه ای که فروید آن را می نامد، ایفای نقش می کند که شاید در کودکی فروید هم نقش داشته است. ترس از اختگی به قدری نیرومند است که پسر مجبور می شود با پدرش همانندسازی کند؛ یعنی شبیه او شود.
▪ عقده ادیپ در دخترها:
فروید درباره تعارض آلتی دخترانه که طرفداران او آن را عقده الکترا نامیدند، چندان صریح و روشن صحبت نکرد. مانند پسر، اولین موضوع عشق دختر مادراست، زیرا او منبع اصلی غذا، محبت و امنیت در دوران کودکی است. با این حال در طول مرحله آلتی، پدر موضوع عشق تازه دختر می شود. چرا این جابه جایی از مادر به پدر روی می دهد؟
دختر مادرش را به خاطر وضعیت ظاهرا پست تر خود سرزنش می کند و در نتیجه عشق او به مادر کمتر می شود. شاید او حتی از مادرش به خاطر آن چه که تصور می کند به وی روا داشته است، متنفر شود. بنابراین عشق خود را به پدر منتقل می کند.
دختر نیز در نهایت با مادر همانندسازی کرده و عشق خود را به پدر سرکوب می کند.
▪ شخصیت آلتی:
تعارض های آلتی و میزان حل شدن آن ها برای مشخص کردن واکنش های افراد بزرگسال به جنس مخالف و نگرش های آن ها نسبت به آن اهمیت زیادی دارند. تعارض هایی که به شکل نامناسب حل می شوند می توانند حالت های طولانی اضطراب اختگی مداوم را به وجود آورند. تیپ شخصیتی به اصطلاح آلتی، خودشیفتگی نیرومندی را نشان می دهد. فروید شخصیت آلتی مردانه را به صورت مغرور، صبور، و از خود مطمئن توصیف کرد.
شخصیت آلتی زنانه باعث می شود، این شخصیت در زنانگی خود اغراق کرده و از استعدادها و جذابیت خود برای درهم کوبیدن مردان و چیره شدن بر آن ها استفاده کند. نمایش پرتنش مرحله آلتی در همه ما سرکوب شده است. تاثیرات آن ما را هنگام بزرگسالی در سطح ناهشیار برانگیخته می کند و ما این تعارض را چندان (یا اصلا) به یاد نمی آوریم.
▪ دوره نهفتگی (Lateney period):
آشوب ها و استرس های مراحل دهانی، مقعدی و آلتی رشد روانی ـ جنسی معجونی هستند که بخش عمده ای از شخصیت بزرگسالی از آن ها شکل می گیرد. سه ساختار اصل شخصیت "بن"، "من" و "فرامن" تقریبا در ۵ سالگی، شکل گرفته اند و رابطه ی میان آن ها مستحکم شده است. دوره ی نهفتگی، مرحله رشد روانی ـ جنسی نیست، بلکه غریزه جنسی خفته است و موقتا به فعالیت های تحصیلی، سرگرمی ها، ورزش ها و برقراری روابط با اعضای هم جنس والایش (تصعید) می یابد.
د) مرحله تناسلی (genital stoge):
مرحله تناسلی آخرین مرحله رشد ـ روانی جنسی است که با بلوغ آغاز می شود. بدن از لحاظ فیزیولوژیکی رسیده می شود و اگر در مراحل قبلی رشد، تثبیت هایی روی نداده باشد، فرد می تواند زندگی عادی را هدایت کند. فروید معتقد بود که در این مرحله شدت تعارض از مراحل قبلی کمتر است. نوجوان باید از تحریم ها و موارد نهی شده جامعه که در رابطه با ابزار جنسی وجود دارند، پیروی کند. اما تعارض از طریق والایش به حداقل می رسد. انرژی جنسی، که در سال های نوجوانی برای ابراز فشار می آورد، می تواند حداقل تا اندازه ای از طریق دنبال کردن جایگزین های جامعه پسند و سپس از طریق رابطه بزرگسال با فردی از جنس مخالف ارضا شود.
تیپ شخصیتی تناسلی قادر است در عشق و کار، رضایت خاطر کسب کند که دومی راه خروج قابل قبولی برای والایش تکانه های بن (نهاد) است. فروید مرحله تناسلی را روشن شدن عشق ادیپی می داند. یعنی عشق ادیپی که چون آتشی زیر خاکستر پنهان بوده است، با شروع بلوغ دوباره شعله ور می شود. به همین علت است که فروید بیان می کند که افراد سراغ معشوقه ای می روند که بسیار به مادر یا پدرشان (به شکل ناهشیارانه) شباهت دارد.
فروید به سال های بعد نوجوانی کمتر پرداخت، به نظر او این که ما در بزرگسالی چگونه باشیم، چگونه رفتار و احساس کنیم، به وسیله ی تعارض هایی که با آن مواجه شدیم، تعیین می شود.
به نظر فروید،
خشت اول را نهد معمار کج
تا ثریا می رود دیوار کج
۱- مكتب ساخت گرايي
۲- مكتب كنش گرايي
۳- مكتب رفتارگرايي
۴- مكتب گشتالت
۵- مكتب روانكاوي
روشهاي تحقيق در مكاتب روانشناسي
- مكتب ساخت گرايي: درون نگري
۲- مكتب كنش گرايي: مشاهده
۳- مكتب رفتارگرايي: آزمايش و مشاهده
۴- مكتب گشتالت: مشاهده و ساير روشهاي تجربي
۵- مكتب روانكاوي: تداعي آزاد، تحليل رؤيا
موضوع مورد مطالعه روانشناسي در مكاتب
1- مكتب ساخت گرايي: عناصر ذهن
2- مكتب كنش گرايي: فرآيندهاي سازگار كننده
۳- مكتب رفتار گرايي: محرك- پاسخ، رفتار
۴- مكتب گشتالت: ادراك كل
5-مكتب روانكاوي: عناصر و فرآيندهاي ناخودآگاه
گشتالت در آلمانی به معنای «انگاره» (configuration) یا «سازمان» (organization) است. روانشناسان گشتالت معتقد بودند که گرچه تجربههای روانشناختی از عناصر حسی ناشی میشوند، اما باخود این عناصر تفاوت دارند.روانشاسان گشتالتی معتقد بودند که یک ارگانیزم چیزی به تجربه میافزاید که در دادههای حسی وجود نداردو آنها آن چیز را سازمان (organization) نامیدند و همانطورکه بیان شد گشتالت در آلمانی به معنی سازمان است. طبق نظریه گشتالت ما دنیا را در کلهای معنیدار تجربه میکنیم و محرکهای جداگانه را نمیبینیم و کلا هرآنچه میبینیم محرکهای ترکیب یافته در سازمانها(گشتالتها)یی است که برای ما معنی دارند.
طبق این نظریه کل چیزی فراتر از مجموع اجزای آن است. برای مثال مابا گوش فرا دادن به نتهای مجزای یک ارکستر سمفونی قادر به درک تجربه گوش دادن به خود آن نیستیم ودر حقیقت موسیقی حاصل از ارکستر چیزی فراتر از مجموع نتهای مختلفی است که توسط نوازندگان مختلف اجرا میشود. آهنگ دارای یک کیفیت منحصر به فرد ترکیبی است که بامجموع قسمتهای آن متفاوت است
گشتالت درمانی هم یکی از روان درمانی های معروف است که توسط فردریک پرلز مطرح شده است .
روانشناسی انسانگرا یا نیروی سوم
با گذشت بیش از یک قرن از عمر روانشناسی نوین و ظهور مکاتب مختلف طی این سالها، ۲ مکتب فکری عمده یعنی رفتارگرایی و روانکاوی همچنان در کانون توجه روانشناسان قرار دارند. در این میان با ظهور روانشناسی انسانگرا «humanistic psychology» در دهه ۱۹۶۰ که از آن به روانشناسی بشردوستانه نیز تعبیر میشود «نیروی سوم» در روانشناسی نوین شکل گرفت. این جنبش که در آمریکا پدید آمده بود، مدعی شد که میتواند جایگزین مناسبی برای ۲ مکتب قبلی باشد. آبراهام مزلو در مقام پدر معنوی روانشناسی انسانگرا به پیشرفت و گسترش آن بسیار کمک کرد.
جنبش روانشناسی انسانگرا بر تجربه هشیار، انگیزههای عالی انسان، آزادی اراده، خلاقیت فردی بیشازپیش تأکید کرد. نگاهی به پیشینه روانشناسی انسانگرا حاکی از این مطلب است که زمینههای اصلی این جنبش سالها پیش از آغاز رسمی آن مطرح شده است.
برای مثال فرنز برنتانو که از منادیان روانشناسی گشتالت است معتقد بود که هشیاری در قالب یک «کیفیت یکپارچه» و نه به عنوان «محتوایی مولکولی» باید مورد بررسی روانشناسی قرار گیرد. از سوی دیگر رگههایی از مواضع انسانگرایانه را میتوان در اندیشههای آدلر، هورنای، اریکسون و آلپورت نیز مشاهده کرد، کسانی که با نظریه نفوذ نیروهای ناهشیار فروید بشدت مخالف و برجنبههای هشیار تاکید میکردند.
حال این سوال مطرح میشود که آیا همچون دیگر مکاتب روانشناسی که ظهورشان متناسب با روح زمان حاکم بود، ظهور انسانگرایی نیز معلول شرایط زمان خویش بود؟ بدون شک پاسخ مثبت است. موج نارضایتی از نفوذ ماشینگرایی و مادهگرایی در سالهای دهه ۱۹۶۰ را میتوان در دانشجویان و ترکتحصیل کردههای آن زمان که به هیپی [hippie] معروف بودند، مشاهده کرد. این گروه بر تحقق قابلیتهای خود تأکید میکردند و اصل لذتجویی و مغتنم شمردن زمان حال را مورد توجه قرار میدادند.
● نقد رفتارگرایی و روانکاوی
منادیان روانشناسی انسانگرا در گام نخست، به نقد آموزههای ۲ مکتب مطرح زمان خویش یعنی رفتارگرایی و روانکاوی پرداختند و آموزههای این دو مکتب را مغایر با ارزش و جایگاه واقعی انسان دانستند. آنان رفتارگرایی را رویکردی سطحی و تصنعی میدانستند که ماهیت انسان را در حد یک موش آزمایشگاهی کاهش داده است که هیچ اراده و اختیاری برای آن متصور نیست. از سوی دیگر رویکرد جبرگرایانه روانکاوی فروید در کنار بیتفاوتی به جایگاه مهم هشیاری موجب شد که روانکاوی فروید نیز از سوی روانشناسان انسانگرا طرد شود.
در واقع هدف اصلی روانشناسی انسانگرا احیای جنبههای مغفول ماهیت انسان بود که تاکنون درصدرتوجه نبود. چنین هدفی در اندیشههای ۲ روانشناس مشهور آبراهام مزلو و کارلراجرز نمایان شد.
● آبراهام مزلو
بدون تردید روانشناسی انسانگرا بیشاز هر کس دیگری مدیون اندیشههای پدر معنوی خویش، آبراهام مزلو است. مزلو که زاده بروکلین نیویورک بود دوران کودکی ناخوشایندی را سپری کرده بود. از یکسو پدر و مادر وی چندان در وضعیت روانی مناسبی به سر نمیبردند و به همین دلیل کمترین توجهی به مزلو کوچک نمیکردند و از سوی دیگر مزلو به دلیل اندام لاغر و بینی بزرگ همواره احساس حقارت میکرد.در واقع آنچه که به عنوان زیر بنای نظام روانشناسی آدلر به حساب میآید یعنی عقده حقارت، مصداق عینیاش را میتوان در خود مزلو یافت. او برای جبران احساس حقارت خویش به ادامه تحصیل پرداخت و رشته روانشناسی را برگزید.
ابتدا وی یک رفتارگرای افراطی بود و به رویکرد مکانیستی و علوم طبیعی علاقه وافر داشت. اما این دلبستگی چندان دوام نیافت و حوادثی همچون جنگ جهانی دوم وی را متقاعد کرد که رفتارگرایی قادر به پاسخگویی مسائل بنیادین انسان نیست. در این میان وی تحت تأثیر اندیشههای آدلر، هورنای، کافکا، ورتایمر و روت بندکیت مردمشناس آمریکایی قرار گرفت و همین موجب رشد بذر اندیشههای روانشناسی انسانگرا در ذهن وی شد.
مزلو برآن بود که رفتار انسان توسط سلسله مراتب نیازها برانگیخته میشود. این نیازها معمولاً در قالب یک هرم ترسیم میشود که از قاعده تا رأس به این ترتیب شکل میگیرند؛ نیازهای فیزیولوژیکی، ایمنی، تعلقپذیری و محبت، احترام و خودشکوفایی.
از نگاه مزلو این نیازهای پنجگانه ذاتی هستند، ولی نحوه ارضای آنها اکتسابی است. مسلماً حصول نیازهای رأس هرم مستلزم تحقق نیازهای پایینتر است. برای مثال فردی که نیازهای فیزیولوژیکی او ارضا نشده است، تمایلی به ارضای نیاز به احترام ندارد.
مزلو چند ویژگی اساسی برای نیازها در نظر گرفته است که عبارتند از:
- نیازهایی که در سطح پایینتر قرار دارند مانند نیازهای فیزیولوژی نسبت به نیازهای بالاترهمچون نیاز به خودشکوفایی مقدم بوده و از نیرومندی و قدرت بیشتری برخوردارند.
- نیازهای فیزیولوژیکی و ایمنی مربوط به دوران کودکی، نیازهای تعلقپذیری و احترام متعلق به دوران نوجوانی و نیاز به خود شکوفایی در میانسالی پدیدار میشود.
- عدم ارضای نیازهای پایینتر که نیازهای کمبود «deficiency needs» نامیده میشود، فرد را با بحران مواجه میکند در حالی که به تعویق انداختن ارضای نیازهای بالاتر، بحران به دنبال ندارد.
- هر چند ارضای نیازهای بالاتر برای بقا چندان ضروری نیست، اما ارضای آنها موجبات رشد و بالندگی فرد را فراهم میآورد و به همین دلیل به نیازهای رشد یا هستی «growth or being needs» معروف هستند.
موج نارضایتی از نفوذ ماشینگرایی و مادهگرایی در سالهای دهه ۱۹۶۰ را میتوان در دانشجویان و ترکتحصیل کردههای آن زمان که به هیپی [hippie] معروف بودند مشاهده کرد. این گروه بر تحقق قابلیتهای خود تأکید میکردند و اصل لذتجویی و مغتنم شمردن زمان حال را مورد توجه قرار میدادند
- رضای نیازهای بالاتر مستلزم شرایط مناسب بیرونی (اجتماعی، اقتصادی و سیاسی) است.
نکته قابل توجه این است که هر چند توجه به سلسله مراتب این نیازها ضروری است، ولی به آن معنا نیست که ظهور یک نیاز مستلزم تحقق صددرصدی و کامل نیاز قبلی باشد. به همین دلیل مزلو درصد نزولی ارضا را برای هر نیاز بیان کرده است. «شولتز ۱۳۸۶»
در سلسله مراتب نیازهای مزلو خودشکوفایی «self actualization» در رأس هرم قرار دارد. در واقع مزلو نخستین روانشناسی بود که مفهوم خودشکوفایی را مطرح کرد. فرانک برونو در کتاب فرهنگ توصیفی روانشناسی در این باب مینویسد: «مزلو نشان داد که خودشکوفایی در سلسله مراتب انگیزههای انسانی مقام بالایی دارد؛ بالاتر از سائقهای زیستی، کنجکاوی، نیاز به احساس امنیت و حتی نیاز به عشق. به عقیده مزلو غالب انگیزههای انسان نیازهای کمبود است و وجود آنها به دلیل کمبود است. البته گفته میشود خودشکوفایی نوعی نیاز هستی است؛ میل به ارضای نیروی مثبت در وجود. به گفته مزلو هر چند که خود شکوفایی، گرایش ذاتی فرض میشود، گرایشی ضعیف است مانند زمزمهای در درون یا صدایی است آرام، از این رو بهتر است شخص نسبت به این زمزمه یا صدای آرام حساس باشد «طاهری، ۱۳۸۴/ ۱۱۹،۱۲۰».
در سال ۱۹۰۲ در یکی از حومههای شهر شیکاگو کودکی چشم به جهان گشود که بعدها به عنوان یکی از منادیان روانشناسی انسانگرا مطرح شد. راجرز هر چند در دوران کودکی، منزوی و تنها بود و سخت تحت سیطره عقاید والدینش قرار داشت با وجود این در دوران جوانی خویش اعتقادهای رادیکال والدینش را رها کرده و برآن شد که هر فرد باید به تناسب تفسیری که از رویدادها و جهان ارائه میکند، زندگی خویش را بنا کند.
● رویکرد درمانی راجرز
آنچه موجب شهرت راجرز شد، رویکرد درمانی وی بود که درمان متمرکز بر شخص «person centered therapy» نامیده میشود. فرانک برونو رویکرد درمانی راجرز را چنین تعریف میکند: «درمان متمرکز بر درمانجو (شخص) شیوهای است در یاری دادن اشخاص مبتلا به مشکلات گوناگون که درمانگر در آن، فضایی مملو از پذیرش عاطفی ایجاد میکند. این فضا توانایی درمانجو را برای بیان و کشف خود تقویت میکند. کانون توجه درمانگر خود درمانجوست نه نشانههای بیماری او«طاهری، ۱۳۸۴/ ۱۳۳».
هسته اصلی رویکرد درمانی راجرز غیر رهنمودی «nondirective» بودن آن است. منظور از رواندرمانی بیرهنمود «nondirective therapy» این است که فرد مراجعه کننده بدون راهنمایی یا با حداقل راهنمایی توسط درمانجو به تعمق در درون خویش بپردازد و مسیر خودشکوفایی خویش را جستجو کند. در چنین رویکردی داوری ارزشی نسبت به فرد مراجعهکننده از سوی درمانگر انجام نمیشود و تمام تلاشها در جهت تقویت عزت نفس درمانجو انجام میشود. در واقع در نگاه راجرز مسوولیت درمان نه به عهده درمانگر بلکه به عهده خود مراجعهکننده است.
محور اصلی نظام فکری انسانگرایی «humanism» ارزش دادن به تمایلات و ارزشهای انسانی است. اصطلاح روانشناسی انسانگرا که نخستین بار توسط آلپورت در ۱۹۳۰ مطرح شد در دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ شکوفا شد و به مخالفت با دو رویکرد روانکاوی و رفتارگرایی پرداخت.
روانشناسان انسانگرا، روانکاوی فروید را متهم میکردند که صرفاً بر جنبه آشفته طبیعت انسان متمرکز شده است. از سوی دیگر رفتارگرایان نیز به دلیل اینکه رفتار انسانها را به رفتار موشهای سفید بزرگ تقلیل و محدود میکردند و از جنبههای پیچیده رفتار غافل بودند مورد نقد روانشناسان انسانگرا قرار گرفتند. با وجود تأثیر شگرف روانشناسی انسانگرا، هرگز عملاً این رویکرد در قالب یک مکتب روانشناسی معرفی نشد. دلایل متعددی برای چنین ناکامی میتوان ذکر کرد. در این میان نبود پژوهشهای دانشگاهی، عدمتربیت دانشجویان در مقاطع بالاتر برای ادامه سنت و رویکرد انسانگرایانه را میتوان از جمله مهمترین دلایل برشمرد.
ظریه روانکاوی درباره رفتار انسان را زیگموند فروید((Sigmund Freud در اروپا تقریبا یک قرن پیش، زمانی وضع کرد که در ایالات متحده رفتارگرایی در حال شکلگیری بود. نظریه روانکاوی فروید از برخی جهات، آمیزهای از گونههای قرن نوزدهمی علوم شناختی و فیزیولوژی است.
برای عامه مردم، روانکاوی روشی است برای درمان اختلالات روانی و روانپریشی.تا حدود 1950، روانشناسان و روانپزشکان ادعاهای روانکاوان را در مورد این که قادرند بیماران را با موفقیت درمان کنند پذیرفته بودند. اما این وضعیت زمانی تغییر کرد که تعدادی از منتقدان به بررسی شواهد موجود برای اثبات کارایی روانکاوی پرداختند.
بنابر اعتقاد رایج، روانکاوی دارای سه وجه است. در وجه اول، نظریه کلی روانشناسی مطرح است که میکوشد تا به پرسشهایی درباره انگیزش، شخصیت، رشد دوران کودکی، حافظه و دیگر زوایای مهم رفتار انسان پاسخ بگوید. در وجه دوم، گفته میشود که روانکاوی یک شیوه معالجه و درمان است. در واقع روانکاوی از همین طریق به وجود آمد، یعنی هنگامی که فروید با دوست خود جوزف بروئر( Josef Breuer)، برای درمان بیماری به نام آنااو(Anna O) که ظاهرا هیستریک(hysterical) بود، همکاری میکرد. آنچه در وجه سوم مطرح میشود این است که روانکاوی را میتوان روشی برای کندوکاو و پژوهش دانست. خود فروید، به این باور رسید که نام او بیشتر به عنوان پایهگذار یک روش تحقیق در زمینه فرایندهای ذهنی در یادها خواهد ماند تا به عنوان یک درمانگر بزرگ.
روش تحقیق فروید، تداعی آزاد(Free association) است.این متد، متد اصلی روانکاوی در زنده کردن خاطرات و ارتباط آنها با موارد واپسزده شده و عقدههای روانی موجود در ناخودآگاه است. در این روش، بیمار هر آنچه به ذهنش میرسد را باید بدون سانسور به روانکاو بگوید.
روانشناسی عرضه شده به وسیله فروید اغلب به یک نظام هیدرولیک تشبیه شده است که انرژی را از یک قسمت روان به قسمت دیگر برمیگرداند، چنان که دستگاههای هیدرولیک، انرژی آب را به انرژیهای دیگر تبدیل میکند. فروید معتقد بود که، وقتی یک اندیشه و تصور مستعد بالا بودن سطح انگیزش دستگاه عصبی در حدی بالاتر از میزان تحمل آن باشد، این انرژی به ترتیبی توزیع مجدد میشود که عناصر تهدید کننده نتوانند وارد سطح خودآگاه( Conscious) شوند و در ناخودآگاه(unconscious) باقی بمانند.
در نظام روانکاوی فروید، اعتقاد بر این است که کل نظام روانی میکوشد تا با دفاع از خود، به طرق مختلف، تعادل خود را در برابر این توزیع انرژی و تهدیدهایی که از درون و بیرون ایجاد میشود، حفظ کند.
این مکانیسمهای دفاعی که هر فرد در موقعیتهای مختلف به طور ناخودآگاه از آنها استفاده میکند و نام هر یک تقریبا بیانگر محتوای آنهاست، عبارتند از؛ والایش((Sublimation، فرافکنی(( Projection، دلیل تراشی((Rationalization، و غیره.
روانشناسی فرویدی، همچنین مراحل معینی را فرض میکند که طی آنها کودک رشد خود را به سوی بلوغ طی میکند. اگر این رشد، به نحو مطلوب و مناسبی صورت نگیرد، در آن صورت شخص در بزرگسالی احتمالا رفتارهای روانپریشانه خواهد داشت.
مکتب روانکاوی، مخصوصا روانکاوی فرویدی، از جهات فراوان با سایر مکاتب روانشناسی تفاوت دارد. این مکتب از خارج از حوزه دانشگاهی و علمی روانشناسی سرچشمه گرفته است و در آغاز همانطور که گفته شد به عنوان روشی از درمان مورد حمایت قرار گرفته و ترویج یافته است. این مکتب، تمامی روانشناسی را در برنمیگیرد بلکه تنها حوزههای خاصی از قبیل انگیزش و شخصیت را شامل میشود و نقطه شروع آن یافتههای آزمایشی نبوده بلکه مشاهدات بالینی بوده است.
بعد از فروید، دانشمندان و محققان پس از بررسی نارساییهای تئوریهای او در زمینه روانکاوی کوشیدند که دوران طولانی درمان را کوتاهتر کنند و با آزمایشات فراوان دریافتند این کار عملی است. اینان متوجه شدند که راز و رمز بسیاری در دنیای روانکاوی وجود دارد که فروید از آنها بیخبر بوده یا فرصت پژوهش درباره آنهارا نیافته است. پیشتازان این گام بزرگ یعنی کوشش برای تغییر بنیادی روانکاوی، عبارت بودند از؛ کارل گوستاو یونگ(carl Gustave Jung) از شاگردان فروید، آلفرد آدلر(Alfred Adler) و عدهای دیگر. این دانشمندان پس از تحقیقات فراوان دریافتند که فروید در تدوین روانکاوی دقیقا ذوق و سلیقه شخصی خویش را که قدرتگرایی از بارزترین خصوصیاتش بود پیاده کرده است.
در حال حاضر، چندین مکتب و روش روانکاوی وجود دارد که شیوه اجرای هر یک از آنها با دیگری تفاوت کامل دارد، که میتوان از مکتب یونگ(Jungian)، مکتب فروید( (freudianو حتی مکتب آدلر((Adler نام برد.
یونگ در اولین مرحله از فعالیتهای علمی و قبل از پیوستن به فروید تحقیقاتی را آغاز کرده بود که به تهیه آزمون تداعی کلمات انجامید. یونگ این آزمون را در تشخیص عقدههای روانی مفید میدانست. اختصاصیترین مفهوم در نظام روانکاوی یونگ، تصور او از ناخودآگاه جمعی است. یونگ نیز همچون فروید معتقد بود که مبنای انگیزش آدمی در ناخودآگاه است. اما در مخالفت با فروید، او این مبنا را دارای دو لایه یا سطح میدانست. بر طبق نظر او، در هر انسان علاوه بر ناخودآگاه فردی که سرکوبی شخصی را شامل میشود، نوعی ناخودآگاه گروهی نیز وجود دارد که عبارت است از ناخودآگاهی که یک گروه یا کل یک نژاد در آن سهیماند.
یونگ در مکتب روانکاوی خود برای اشاره به ذهن، اصطلاح روان((psyche را به کار میبرد و معتقد بود روان از سه سطح هشیار، ناهشیار شخصی و ناهشیار جمعی تشکیل شده است.
آلفرد آدلر نیز نظام روانکاوی خاص خود را ایجاد کرد که از چند جهت تضادی آشکار با نظریات یونگ و فروید دارد. آدلر اهمیتی برای امور جنسی در پویایی شخصیت قایل نبود. زیربنای نظام روانکاوی آدلر این اعتقاد را شکل میدهد که همه پدیدههای روانی از نیروی خلاقه خاص فرد سرچشمه میگیرند و تجلیات شخصیت او به شمار میروند. این نیروی خلاقه در انسان ناشی از احساس حقارت او است. احساس حقارت، یک نیروی برانگیزنده برای رفتار است. این احساس، منبع تلاش انسانهاست و همه پیشرفتها، رشد و ترقی افراد در نتیجه جبران احساس حقارت خویش است.
دیدگاههای نظری آدلر و فروید به طور کامل با هم تفاوت داشتند. در حالی که فروید گذشته را به عنوان عامل موثر در رفتار مورد تاکید قرار میداد، جهتگیری آدلر به سوی آینده بود. تقسیم شخصیت نیز به بخشهای جداگانه(نهاد،من و فرامن) ویژگی اصلی نظریه فروید است. اما رویکرد آدلر بر یگانگی شخصیت تاکید دارد.
اتو رانک(Otto Rank) از جمله اعضای اولیه جنبش روانکاوی بود. نوآوری رانک، در روانکاوی مفهوم "ضربه تولد" بود که عبارت است از پیامدهای روانی جدایی کودک از رحم مادر. رانک، تعبیر خود را از اضطراب بر این مفهوم مبتنی کرده است.
کارن هورنای((karen Hoey نیز از جمله نوفرویدیها میباشد که بر خلاف فروید که غرایز زندگی و مرگ را نیروی برانگیزاننده اصلی میدانست، کودک درمانده را که در دنیایی خصومتگر و تهدید کننده در جستجوی امنیت خاطر است مورد توجه قرار داد و معتقد بود شخصیت میتواند در سراسر عمر تغییر یابد، بر خلاف فروید که معتقد بود شخصیت در سالهای اولیه عمر شکل میگیرد
چند قطعه و پاراگراف عاشقانه :...
ما را در سایت چند قطعه و پاراگراف عاشقانه : دنبال میکنید
برچسب: روانشناسی, نویسنده: بازدید: 143 تاريخ: جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 5:26